بابا ممد!

دارم بابا میشم!

ساده و شیک. از وقتی فهمیدم استرس عجیبی توی بدنم هست استرس بدی نیست بیشتر ته دلم قلقلک عحیبی هست. هی فکر میکنم چی بشه چی نشه

شایدم زیادی دارم توی نقشم فرو میرم و زود وارد رول جدیدم شدم. جیزی میخام بخرم برای خودم فکر میکنم *آیا واقغا بهش نیاز دارم یا نه؟*

خلاصه کلی حس های عجیب دارم

راستی بچه ام پسر هست اگه میخواین بدونین جنسیتش رو! هاهاها یه پسر زردنبو مثل خودم میشه یا شایدم خیلی تپلی مث بچگیای مادرش

موندیم اسم براش چی بزاریم. ریحانه روی *کیان* زوم کرده من ولی هنوز جیزی پیدا نکردم. بابام که همیشه فکر میکردم الان بخواد پیشنهاد بده حتما احمد و محمود و مصطفی میگه یهو گفت پیشنهاد من *راستین* هست! گفتم چه اسم شیکی حال کردم ولی احمد و ممدچی شد گفت بابا شما ایران نیستین که اون ورا هم روی این اسما حساس هستن نمیخوام بچه ام رو بر اساس اسمش قضاوت بد کنن و ناراحت باشه

تو دلم گفتم اینا رو بابام از کجا میدونه؟ البته راست هست مخصوصا توی مهدکودک و اینا بگه بچه ای اسمش خیلی خاورمیانه ای باشه یه جوری توی چشم میزنه!

شما چیزی پیشنهاد ندارید؟

33

سی و سه ساله دارم میشم!

باورم نمیشه یعنی! 5 بهمن 1370 یه شب برفی توی یه بیمارستانی در شهر شهیدپرور شهریار پسری دیده به جهان گشود. وی از همان اول در خانواده ای به شدت مذهبی به دنیا امد اما از انجا که موجودی لجباز هست هرچی بابا مامانش خواستن این سمت مذهب و اینا بره این راه خودشو رفت

شاید برای همینه بابام میگه تو رفتی اروپا خراب شدی! نماز اینا خب زیاد حوصلم نمیکشه روزه هم بگیر نگیر اما مخلص خود خدا هستم در سایر موراد

اینا به کنار امروز داشتم فکر میکردم من کی وقت کردم سی بشم اصلا که الان شدم 33! نه بچه ای نه چیزی

هرکی هم به ما میرسه میگه حالا که خونه بزرگ و خوب خریدید چرا بچه نمیارید؟ یکی نیست بگه دیوث تو میای بزرکش کنی؟ تو میای خشک و ترش کنی؟ تو میای وقت ازاد منو بهم میدی؟

بدم میاد ملت سرشون تو کون بقیه هست. بابا خفه میشی برای سلامتی خودت میگم مگه به اکسیژن نیاز نداری؟

یه راه جدید

خب سال نوی میلادی هم اومد و سويدی ها یه رسمی دارن بهش میگن Nyårslöfte یا همون "قول سال جدید" یا پیمانی که برای سال جدید می بندی

توش مثلا به خودت قول میدی که سالی که میاد مثلا فلان کار رو بکنی فلان شهر رو ببینی فلان موفقیت رو به دست بیاری و الی آخر! خیلیام که میزین توی جیم و باشگاه و میگن امسال میترکونیم ولی خب از هفته ی دوم ژانویه دیگه نمیان

حالا قول سال جدید من چی بود؟

پارسال یه کانال یوتیوب زدم که خب خودمم زیاد وقت نزاشتم و اینا خب به جای خاصی نرسید چون اقبال روی کانال هایی با مباحث علمی و یادگیری زیاد نیست منم که میخام زود پولدار شم صبرم کمه!

امسال تصمیم گرفتم واقعا واقعا وقت بزارم روی فروش محصولات از طریق دراپ شیپینگ و بتونم به درامد جانبی برسم!

کسی راه دیگه سراغ داره بهم بگه

ترید و رمز ارز اینا خوشم نمیاد چون بلد نیستمو اطلاعاتی ندارم زیاد به دلم نمی شینه! مگه اینکه کسی منو راضی کنه

راستی برنامه نویسی رو هم باید تموم کنم امسال

فقط چند ماه مونده فقط

بلک فرایدی

نه اشتباه نکن این پستم هیچ ربطی به بلک فرایدی و این داستانا نداره. اصولا من فن بلک فرایدی نیستم و هرچی لازم کنم میخرم هروقت از سال باشه و گول این بازیا رو نمیخورم و استرس و شلوغیشم دوس ندارم.

صرفا یه عنوان نوشتم که بی عنوان نباشه. درگیر بودم و یه جا کاراموزی میکردم توی یه شرکت برای یه سری پروژه های هوش مصنوعی و چون کاراموز بودم سعی میکردم سنگ تموم بزارم که هم خوششون بیاد منو استخدام کنن هم یه چی یاد بگیرم این شد که 2 ماه شب و روز درگیر مطالعه و اینا و ورزش بودم.

ورزش رو گفتم چون ریحانه حس میکنه جیم و ورزش من شده هووش. میگه هرچی بشه جیمتو باید بری ها! چند بارم بهش بگم من نمیرم جیم که فلان بدن رو بسازم و ال و بل فقط میرم که افکارم و روحم شاد باشه

دوس دارم پیر شدم سرحال باشم و خودم به قول معروف کونمو تمیز کنم نه که اواره ی خونه بچه و نوه بشم.

راستی همیهش دوست دارم تا روزی زندگی کنم که خودم بتونم خودمو جمع کنم. روزی که نتونم خودم کارامو کنم حتی اگه ریحانه هم بخواد کمکم کنه بی خبرمیرم سوییس و مرگ خودخواسته انجام میدم تموم شه بره

این روزا ...

خسته ام از هرچه نامش زندگیست ...

تابستونم داره تموم میشه

خب برگشتم!

خوش برگشتم خیلی درگیر بودم دیگه مهمون بازیا و مهمون بیاد و خونه رو ببینه و کادو بیاره (عاشق این بخش کادو باز کردنشم)

بعدشم یه سفر رفتیم که خستگی همه چی از تنمون بره بیرون یعنی واقعا هم کار هم تمیز کاری خونه و اینا خیلی سخت بود.

رفتیم یه هفته سویس رو گشتیم و کلی کوه و جنگل و دریای زیبا دیدیم

یه عکسم براتون گرفتم باز نگید ممد بده!

این عکس رو با ریحانه توی روستای رویایی Lauterbrunnen در سویس گرفتیم.

هنوز که هنوزه کمی درگیر خونه هستم و توی اینستاگرامم بیشتر ویدیو میزارم اگه کسی دوست داشت میتونه منو اونجا دنبال کنه mohamadtorres

به ریحانه البته زیاد خوش نگذشت چون از اول دلش با اسپانیا بود و این اسپانیا رفته بود روی مخش/ یعنی برعکس منه من از گرمای شدید بدم میاد کلافه میشم برای همین هیجوقت تابستون ایران نمیرم اما اون عاشق اون تفت شدن و گرم بودن هواست

من عاشق هوای معتدل هستم بالای 30 بشه گال میام به قول معروف!

ممنونم از همه دوستانی که این مدت که نبودم یادم بودن! خیلی مردین

خوب پیش میره

یه سری کدها در مورد هوش مصنوعی مینویسیم جدیدا سرکلاس که زیاد سخت نیست اما خب خیلی جالبه. یعنی از ساده ترین کارها رو هوش مصنوعی میتونه بهت کمک کنه البته نیاز به یه داتاباس خوب و رابط کاربری مناسب داره. بهرحال نمیخام درمورد اون بنویسم اما خب مقدمه خوبی بود برای گذری به این روزهام

خب خونه تموم شد و با ریحانه خوش و خرم دیروز اولین کباب بازی رو هم کنار خانوادش کردیم! باجناغ پلنگم هم بود و کلی خوش گذشت. باجناغ تازه از مسابقه ی دو اومده بود و حسابی خسته بود اما توی محالس فامیلی سعی میکنیم همه درگیر باشیم تا حسابی خوش بگذره

درگیر چمن های خونه هستم و بعد یه بارش خوب و افتاب های بعدش چمن ها در اومدن و باید دنبال یه چمن زن خوب و مقرون به صرفه باشم

دیروز یه ویدیو توی اینستا دیدم که خیلی ذهنمو درگیر کرد و حتی استوریشم کردم! البته زیاد استوری میزارم زیاد نه ها ولی هفته ای چندتا رو میزارم

درمورد این بود که نصف مشکلاتی که ما داریم در واقع اصلا مشکل نیستن و بیشتر اغراق در ذهن ما هستن! یه بجه بود داشت زیر سایه ی یه توربین بادی از روی موانعی که سایه ی توربین درست کرده بود و درحین چرخیدن توربین روی زمین حرکت میکرد میپرید! بعضی جاهاش سرعتش کم میشد بعضی جاها زیاد و بجه هی تقلا میکرد و اخرش خورد زمین

درصورتی که درواقعیت حتی اگه تکون هم نمیخورد اون سایه بهش کاری نداشت اما با تقلای بیهوده و ترس بیهوده خورد زمین!

چقدر خود من توی زندگیم درگیر همین توهمات و اغراق در مشکلاتم بودم و الکی حرص خوردم!

یعنی رسما دارم پاره میشم

ولی باز خب‌خدار‌و همیشه در‌همه حال شکر میکنم.

درس ها سخت‌شده رفتیم‌توی حوزه ی هوش‌ مصنوعی و خیلی خیلی سخت شده و هی باید سرکلاس تمرکز داشته باشی. بازسازی خونه هم خوب پیش نمیره اون اقا که قرار بود انجام بده هم خیلی خیلی اروم کار میکنه هم خیلی ضرر زده فعلا

یعنی دل نمیسوزونه و کلا بیخیال هست. از اون طرف ریحانه خیلی بهش داره سخت میگذره واقعا یه سفر با حداقل یه دو‌سه روز بدون دغدغه خونه موندن حقشه. کون لق من! من مرد هستم هرچی‌بیاد تحمل میکنم اما خب ریحانه فرق‌داره برام. حاضرم هرچی تیغ ‌توی دنبا هست بره توی چشمام اما یه خار کوچیک نره سر انگشتای ریحانه. الان واقعا تحت فشار هست و این من رو اذیت میکنه. تنهاس مادرش و خواهراش درگیر عروسی و مراسم خواهر کوچیکش هستن. خودش تا ساعت ۱۸:۰۰ درگیر مریضاش و وقتی میاد انقد با اونا فک زده و انقد لبخند ملیح روی لباش بوده از خستگی نا نداره اما میشینیم خونه رو جمع میکنیم و وسیله هارو میریزیم توی کارتن. خدایی فقط ما دوتا بودیم و همه مارا رو کردیم. اینجاها واقعا قدر خانوادمو صدبار میفهمم که بودن یه گوشه کار رو میگرفتن تموم میشد.

باز روزایی که کلاس ندارم میرم سرکار اونجا هم چون دو سه روز نیستم عقب میفته کارا و همکارام سواستفاده میکنن تنبلی میکنن تا صبرکنن ممد بیاد کار رو در بیاره یعنی به خودشون زحمت نمیدن فکر کنن شاید راه حلی پیدا شد و نیاز نبود صبرکنن تا ممد بیاد. میشینن پیشت میز یوتیوب میگردن تا وقت خونه رفتن بشه

اما بازم سرمو بالا میگیرم میگم خدایا شکرت.

گر نگهدار من آن است که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

عیدتون مبارک

خب دیر شد یه کم ببخشید

این روزا به شدت درگیر اثاث کشی هستیم با ریحانه جان. خونه ی الانمون بهم ریخته هست و ما چون هردو شاغل هستیم فقط شب ها وقت میکنیم به کارای جمع کردن برسیم برای همین یه ماه اضافه وقت گرفتم تا این خونه رو خالی کنم بدم مستاجر بعدی و خودم برم خونه خودم. زیاد دوست ندارم زیر منت کسی باشم برای همین سعی کردم همه کارا رو خودم به تنهایی انجام بدم. تا زمانی که ریحانه پشتم باشه هرچیزی شدنی هست

خونه جدید هم نیاز به نوسازی داره. یعنی در حد خودش بود اما ریحانه مثل من ایده آل گرا هست یه لکه روی در میتونه بره رو مخش باید همه چی نو و تمیز باشه بخاطر همین دیوار ها سقف و اینا داره رنگ میشه توسط یه اقای ایرانی که بنده خدا بدون قبولی و سیاه هست. ایشون رو بین خیلیا انتخاب کردم با اینکه کمی گرون تر هست چون ایشون درامد ثابت نداره و با این کارا امرار معاش میکنه گفتم یه جا باشه کارشو بکنه با ارامش و کمکش کنم چون به ادمای سیاه و غیرقانونی به این اسونی کسی کار نمیده

البته من گاهی تنبلی هم میتونم یه سری کارا .رو خودم بکنم مثلا اگه هفته ای 5 بار باشگاه نرم میتونم بیشتر هم جمع کنم اما خب بمیرم هم باشگاه رو باید برم برام مثل تراپی هست روحم شاد میشه

خلاصه عید همتون مبارک باشه و ممنونم از خیلیاتون که حالمو پرسیدید بزارید مستقر بشیم با قدرت برمیگردم!

منو زیر گرفته

همیشه عاشق برنامه نویسی بودم و برای همینم خواستم به خودم یه شانس دوباره بدم و حالا که وقتشو دارم یه تلاشی براش بکنم. اما خب واقعا منو زیر گرفته الان.

دیگه کدهای اسون نمی نویسیم و واقعا سخت شده از اونورم من تا از کلاس خلاص میشم میرم سرکار و فقط میتونم شبی نهایت یه ساعت تمرین کنم که برای کدنویسی واقعا کمه. چون باید بعضی شب ها شام درست کنم و با ریحانه هم وقت بگذرونم یه فیلمی سریالی چیزی ببینیم. خیلی وقتا دلم توی کدنویسی هست و میدونم باید تمرین کنم اما خب ریحانه هم روز سختی داشته و سرکار بوده نیاز هست بشینیم کمی با هم وقت بگذرونیم. این شده که این ماه بهم سخت گذشته جیم هم درست میرفتم همیشه اما الان میرم اما روحم درگیره. برای تعمیرات خونه ی حدیدم هم بودجم کمی کم هست اونم روی ذهنم فشار اورده.

کلا این روزا ذهنم خیلیییییی درگیره

تولد ریحانه

فردا تولد ریحانه هست ...

من 5 بهمن به دنیا اومدم و اون سه سال بعد من 19 بهمن به دنیا اومده. دقیق دو هفته فاصله هست. تازه ولنتاین هم که توی بهمن هست کلا همش میشه کادوبازی منم که عاشق کادوبازی.

به ریحانه میگم اگه خواستیم بچه بیاریم «مهسا» جونم بهمنی نباشه که ورشکست میشیم. مهسا اسم دخترمه البته به دنیا نیومده وجودم نداره کسی حامله هم نیست ولی خب این اسم رو دوست دارم ...

امشب با ریحانه میریم بیرون. میخام یه شام مهمونش کنم خودمون دوتایی باشیم چون اگه صبر کنم تا فردا فاطمه و افسانه و مامان باباش هم میان بنده خداها برای تبریک و دیگه تنها نیستیم دو دقیقه حرفای عشقولانه بزنیم.

این مدت بخاطر کار زیاد وقت نشد درست درمون لاو بترکونیم قبلاها ماهی چندبار بیرون میرفتیم اما الان کمتر شده ولی باز برمیگردیم به ریتم