تبليغاتX
ِAfghan Star
ِAfghan Star

I Dont Need To Be Wanted,I Want To Be Needed


افغانی=صهیونیست

نمي دونم روز دوم بود یا سوم که رفته بودیم مدرسه زنگ اخر بود و فیزیک داشتیم. معلم فیزیک اومد توی کلاس و یه نیم نگاهی به بچه ها انداخت .به ما بجه های افغانی یه نگاهی انداخت و گفت فلانی معدل پارسالت چند شد؟ پسره جواب داد اقا 17.از یه دانش اموز افغانی دیگه پرسید:تو چی؟ جواب داد :18

ما یه کلاس 29 نفره هستیم که 8-9 تا افغانی هستیم و بقیه ایرانی. اما واقعا مثه برادریم با هم چون اصلا افغانی یا ایرانی بودن برامون مهم نیست.مهم خودمونیم و دوستیمون.

اما این اقای معلم وقتی دید که ما 9 نفر معدل هامون بالا هست و زیر 16.5 نداریم حسابی جا خورد و یکم ناراحت شد و روبه ما دانش اموزهای افغانی گفت:(دقیقا جملاتی که اون معلم به زبان آورد رو براتون می گم)شما افغانیا مثه صهیونیستها تمام کشور ما رو گرفتین و اشغالش کردین.درس خوندن به چه درد شما می خوره.شما باید برین بیل زدن و حمالی رو یاد بگیرین .وقتی شما معدلاتون بالا هست برای ما شرم داره شما نباید بیشتر از ما درس بخونین و ...

وقتی یه مسئول فرهنگی مملکتی نسبت به اتباعی که به اون کشور مهاجرت دارند این چنین ابراز لطف می کنه ما از بقیه چه انتظاری باید داشته باشیم.

ما که از  پوست و خون خودشونیم و زبانمون یکی و دینمون هم یکیه رو با صهیونیستها مقایسه می کنند.

هروقت یه همچین رفتاری رو از افرادی مثه این معلم می بینم بیشتر مصمم میشم تا درس بخونم و یه روزی بتونم باعث پیشرفت کشورم بشم .شاید اون معلم فکر کنه که داره انگیزه ما رو کاهش میده ولی من از همینجا به اون معلم میگم که اقای ... شما داری انگیزه رو توی ما دانش اموزای افغانی بیدار می کنی.

شما 30 سال ساختید (از زمان انقلاب تا بحال)   و هموطنان من30سال خراب کردند.شما 30 سال به دنبال علم رفتید و هموطنان من به دنبال درگیری های قبیله ای  .اما خوشبختانه مثه اینکه سر تمام هموطنانمون به سنگ خورده و اهمیت درس رو دارن می فهمن. ای کاش این سنگ زودتر از اینا می خورد تو سرشون.اونا فهمیدن که با چوب و چماق نمیشه کاری کرد الان فقط باید با زبون منطق حرف بزنی.

بازم میگم کاش این سنگ زودتر می خورد تو سر ما

دوشنبه پانزدهم مهر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

علی علی علی علی

ایام ایام شهادت کسی است که عالم هنوز که هنوزه توی درک اینکه علی چه شخصیتی بوده موندن.هنوز نفهمیدن چه جوری علی رو توصیف کنن. خیلی دنبال یه متن گشتم تا در شب شهادت امام علی (ع) بزارم توی وبلاگم اما بهتر از این پیدا نکردم که میگه «انانکه علی را خدا می دانند، کفرش به کنار عجب خدایی دارند»

واقعا اگه بخواهیم برای چند لحظه کفر بگیم واقعا اونا که علی اللهی هستن (علی را به عنوان خدا قبول دارن) برای خودشون عالمی دارن . بد کسی رو برای خدایی انتخاب نکردند. کسی رو انتخاب کردند که دنیا داره به حالش و اون همه معرفتش غبطه می خوره. حالا خدای اونا بهترین بنده خدای ما بوده.علی (ع) یکی از برترین افریده های الله بوده.اگه علی اون همه معرفت ، بزرگی ، شجاعت ، عدالت و ... داشته پس خدای علی ببینید کی بوده. اگه علی به ما شیعیانش دریا هدیه میده مطمئن باشین خدای علی به ما اقیانوس میده.

تمام حرف علی هم همین بود.توی تمام زندگیش تلاشش این بود که ما رو بسوی خدا پیش ببره.اینکه بعضی ها خودشون رو سگ و نوکر علی می دونن رو من شدیدا مخالفم.

علی اینقدر بالا هست که نیازی به سگایی مثه من و تو نداره.علی نیاز به پیرو داره. اگه واقعا می خوای مرید علی باشی باید واقعا به دستوراتش عمل کنی نه اینکه فقط شب قدر احیا کنی و با چشمایی اشک الود طلب بخشش کنی اما بعد از یه هفته دوباره روز از نو روزی از نو.

علی کسی رو نمی خواد که فقط برای ریا برای علی گریه کنه و نذر بده. علی کسی رو می خواد که تو تاریکی براش اشک بریزه اما واقعا اشک هاش اشک باشه ها!

اگه علی اهل ریا بود که نیمه شبها برای یتیمای عرب شام نمی برد میگذاشت روز می برد تا همه ببینن.«ناشناسی که به تاریکی شب - می برد شام یتیمان عرب»

این اخوندایی که میگن ما پیرو علی هستیم وجدانن بگن غیر از اون عبایی که بر سر دارن چیز دیگه ای از علی دارن یا نه؟ علی بیت المال دستش بود برای خودش حتی یک ذره بیشتر از بقیه برنداشت برای برادرش عقیل که کور هم بود و اومد و تقاضای ذره ای بیشتر از بیت المال کرد هیچ چیز نداد جز اتشی که نشون می داد علی خشمگینه.کدوم از این مردای سلنتی این کار رو می کنن؟ کدوم از این مردها کفشاشونو خودشون پینه می زنن؟اصلا نمی زارن به وصله زدن برسه اونا همش نو نوار می پوشن

به نظر من اونی که میگه من پیرو علی هستم باید زد توی دهنش و گفت ... خوردی!

علی از اینکه می بینه شما اومدین جانشینش شدین به خدا شرمناکه.شما با این کاراتون ابروی علی رو هم بردین.ابروی اسلام ناب محمدی و دارین می برین. یه مشت اسلام نما بیشتر نیستین.

دیگه بیشتر از این موضوع رو کش نمی دم چون ممکنه کار به جاهای باریک بکشه اخه من دلم بدجوری از این ادمای دورو پر شده.

در اخر بازم شهادت امام اول شیعیان اقا امیرالمومنین علی (علیه السلام) رو به تمام شیعیان سراسر جهان به خصوص هموطنانم تسلیت میگم. امیدوارم توی این سبای پربرکت منو فراموش نکنین اخه بدجوری داغونم یه مشکلی هست که از همتون می خوام برای حل شدنش دعا کنین.

التماس دعا

آنانکه علی را خدا می دانند کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند!!!

 

 

دوشنبه یکم مهر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

"کل نفس ذائقه الموت"

خوب توي اين پست می خوام از مرگ بنویسم.مرگ این واژه جالب و دوست داشتنی. همین الان خیلیا خودشون رو برای نصیحت و موعظه اماده می کنن که اره تو هنوز جوونی نباید اینقدر ناامید باشی و از این چیزا. اما باید بگم ایندفعه زود قضاوت کردین.همه این چیزا که می خواستین بگین رو بلد بودم.

اما اینبار می خوام یه جور دیگه به مرگ نگاه کنیم.به قول یه بنده خدایی افتادن به یاد مرگ خودش عبادته.

می خوام این دفعه از مرگ رویایی Dream Death" " حرف بزنم. همه ما توی زندگی یه رویاهایی داریم مثه اینکه پولدار بشیم ،ادم مهمی بشیم ، خواننده بشیم و هزار تا رویای دیگه اما امروز می خوام بپرسم دوس دارین چه جوری بمیرین!!؟

منظورم اینه اون مرگه ایده ال شما چه جوریه؟ الان همتون اماده میشین که برام بنویسین که هر مرگی باشه فرقی نمی کنه یا هرچی خدا خواست!

من اینا رو قبول می کنم امااز شما می خوام فقط چند دقیقه به هیچ چیز فکر نکنین فقط به این موضوع فکر کنین که چه جوری دوست دارین از این دنیا برین؟ بعد برام بنویسین تا بتونیم مرگ های ایده ال رو جمع اوری کنیم.

مثلا من مرگی رو دوست دارم که بتونم راحت جون بدم !

مرگهای زیادی رو مدنظر دارم اما از یکی بیشتر ازهمه خوشم میاد. اونم مرگ خاموشه ( این اسم رو شبکه 3 روی این مرگ گذاشته) منظورم ینه که شب بخوابی اما یادت بره شیر گاز رو ببندی و شب همه جا رو گاز پر کنه بعد کم کم گیج بشی و یواش یواش بدون هیچ دردی یا زور زدن و جون کندنی بمیری صبح همسایه ها بیان ببینن مردی ! خیلی راحت و رمانتیکه ! نه؟

یا به قول پسر عمه ام با ماشین بری ته دره! نمی دونم اون چرا این نوع مرگو دوست داره خوب ادمیزاده دیگه سلیقه ها متفاوته!

حالا مونده نظر شما تا ببینم این کلکسیون مرگ رویایی چه جوری تکمیل میشه

 

"کل نفس ذائقه الموت"  «هر نفسی مرگ را خواهد چشید»

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  توسط MoHaMaD  |

 

دلش مثه دریاست

چرا هربار ما رو دعوت می کنی شوهرت خونه نیست؟

این را یکی از دوستانش پرسید.خود را به نشنیدن زد.دوست دیگرش گفت:"لااقل عکسهای حمید رو بیار ببینیم ... "خجالت می کشید. باز هم بهانه آورد"عکسها تو کمده و کلیدش هم دست حمیده...." دوستانش که رفتند از خود پرسید:"تا کی باید از چهره زشت شوهرم خجالت بکشم؟"

چمدان در دستش بود. نگاهی به عکس شوهرش (که از خودش هم زشت تر بود) انداخت و گفت:"دیگه نمی تونم بخاطر قیافه تو از دوستام خجالت بکشم"

راه افتاد تا دم در هم رفت اما ... اما چیزی در درون می گفت:"دلش چی ... ؟دل حمید مثه دریاست ..." چمدان را روی زمین گذاشت و در و دیوار خانه را پر کرد از عکسهای حمیدو تلفن را برداشت "بچه ها امشب همتون خونه ما مهمون هستین و ..."

حالا چقدر ارام شده بود

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  توسط MoHaMaD  |

 

خدا جون من نوکرتم

 

شاید برای همه پیش اومده باشه که یه وقتایی توی زندگی از زمین و زمان ناراضی باشن و فکر کنن که همه چیز بر ضد اوناست و فکر کنن که هیچی ندارن و تو این راه فقط به خدا خرده بگیرن و دیواری کوتاهتر از خدا پیدا نکنند که گیر بدن که اخه چرا اون داشته باشه من نداشته باشم ؟!

چرا اون اینجوری و من اونجوری و هزارتا مثال دیگه...

 

منم که یه روز همچین حالی بهم دست داده بود و داشتم به همه چی گیر می دادم شروع کردم به گلایه کردن از زندگی پیش خدا (اونم پیش کی؟! پیش کسی که کل زندگیم مال اونه!)

خلاصه داشتم می گفتم که خدا پول فلانی از پارو بالا میره اونوقت من که می خوام فلان چیزو بخرم باید یه ماه تو صف وایستم که ایا اخرش بابام پول میده یا میگه نه؟

چرا فلانی اونقدر خوشکله که ادم از دیدنش سیر نمیشه اونوقت مارو با یه من عسل هم نمیشه دید (تشبیه روکیف کردین "مارو با یه من عسل هم نمیشه دید!!!") چرا اون باید کمترین سفرش به دوبی باشه اونوقت ما بهترین سفرمون همگی می پریم پشت وانت همسایه میریم امامزاده داوود و هزارتا غرولند دیگه که به خدا گفتیم

یه دفعه به خودم گفتم برم بیرون یه هوایی بخورم همینجوری که داشتم از خدا گله می کردم دیدم رسیدم به یه پارک دیدم یه کم خستم گفتم بشینم یه خستگی در کنم. نگام به بچه هایی بود که داشتن بی ادعا با هم بازی می کردن . اونجا دیگه نمی گفتن تو دختری من پسرم. دیگه نمی گفتن تو افغانی هستی من ایرانی، تو بی پولی من پولدار و ...

یه دفه دیدم یه ماشین پرادو ( از همونا که خوشم میاد )اومد وایستاد یه زن و شوهر میانسال ازش پیاده شدن . فوری رو کردم به خدا گفتم خدا اینم یکی دیگش.اما یه لحظه سر جام میخکوب شدم ! دیدم زنه رفت در ماشین رو باز کرد یه بچه معلول رو پیاده کرد که نمی تونست راه بره و مثه بقیه بازی کنه فقط با افسوس به بقیه نیگا می کرد .یه غصه مبهم توی چشمای پسرک بود که قابل توصیف نیست که از تمام غصه های منم بیشتر بود هیچوقت باور نمی کردم پولدارا غم داشته باشن اما اونموقع خودم حسش کردم. حس کردم که منم خوشبختم منم چیزی دارم که شاید یه عده نداشته باشن فوری نگاه من به پاهای خودم افتاد که می تونن حرکت کنن. فوری رفتم پشت شمشاد های پارک رو به قبله سجده کردم گفتم خدا .... خوردم (سانسور شده!) غلط کردم خودم فهمیدم که چی می خوای بگی نمی خواد جلوتر بیای بهم بهتر نشون بدی.

از اونموقع است که دیدم نسبت به دنیا عوض شده دیگه گلایه نمی کنم .

ایندفه شانسکی در رفتم که خدا فقط توانایی هاشو بهم نشون داد اما دفه بعدی دیگه شاید خدا اینجوری بهم درس نده

 

 

خدا جون من نوکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرتم

جمعه یکم شهریور 1387  توسط MoHaMaD  |

 

اما امشب دلم گرفته

         

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. .

 

نتیجه:

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

 

منبع:زشت یا زیبا؟

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  توسط MoHaMaD  |

 

یه روز می فهمی که .....

There is an answer, some day we will know
And you will ask her, why she had to go
We live and die, we laugh and we cry
And you must take away the pain
Before you can begin to live again

So let it start, my friend, let it start
Let the tears come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
 

There is a river rolling to the sea
You will be with her for all eternity
But we that remain need you here again
So hold her in your memory
And begin to make the shadows disappear

دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

ازادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت

خدا دنیا را بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت

 شیطان کمکش کرد .

دل زنجیر شد . زن زنجیر شد . دنیا پر اززنجیر  شد .

و آدمها همه دیوانه ی زنجیری ...

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست اما

نام دنیای بی زنجیر بهشت است .

امتحان آدم همینجا بود

دستهای شیطان پراز زنجیر بود

خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است .

۱نفر زنجیرش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری

این نام را شیطان براو گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست

لیلی اما مجنون را بی زنجیر می خواست

لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند

لیلی زنجیر نبود

لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است ...

 

پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

کشتی

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی اي آمد و درسمت اولنگرانداخت، مردخواست به همراه همسرش ازجزیره برودومرد دوم راهمانجارهاکند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ‌داد:این نعمتهایی که به دست آورده‌ام همه مال خودم است، همه راخوددرخواست کرده‌ام.

درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مردراسرزنش‌کرد :اشتباه می‌کنی.زمانی‌که تنهاخواسته او رااجابت‌کردم، این نعمتهابه‌تورسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!

بایدبدانیم‌که‌نعمت‌هامان‌‌حاصل‌درخواستهاي خودمانیست، نتیجه‌دعاي‌دیگران‌براي‌ماست

                                                        منبع:ترنم زندگی

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

فرشته

چند روزی میشد که پسری جوان وخوش قیافه جلوی دبیرستان دخترانه می ایستاد و از آن طرف خیابان به جمعیت دخترانی که تعطیل می شدند ، نگاه می کرد.

دختر مدرسه ای ها هم هرروز یک قصه می ساختند:"چشمش دنبال مهنازه که از همه قشنگتره......

فکر کنم می دونه ترانه بچه پولداره و دنبال اونه............

احتمالا می خواد با فرناز ( که قراره بعد از دیپلم بره اروپا )ازدواج کنه تا با اون همسفر بشه......."

تا روز ششم تقریبا بعضی دختران آن مدرسه لااقل یک بار خود را کاندیدای ازدواج با جوان خوش قیافه کرده بودند و به نوعی به او این موضوع را فهمانده بودند جز یک نفر!

فرشته دختری که چندان زیبا نبود و کسی هم او را کاندید نمی کرد ، اما هنگامی که مدیر مدرسه به فرشته گفت که خواهر آن پسر جوان آدرس خانه او را می خواهد تا با خانواده اش به خواستگاری بیایند ، تازه آن وقت بود که همه فهمیدند پسر جوان در این مدت دنبال این بوده تا بفهمد "فرشته چگونه دختری است؟!"

سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط MoHaMaD  |

 

بعد از ان دیوانگی ها

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من كاين چنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر بچشمت چيستم ؟
ليك در آينه مي بينم كه واي
سايه اي هم زانچه بودم و نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي ميكوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نميجويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او كه در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود آخر كيست كيست ؟

"فروغ فرخزاد

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  توسط MoHaMaD  |

 

یك با یك برابر نیست

معلم پای تخته دادمی‌‌زد،صورتش ازخشم گلگون بود،ودستانش به زیرپوششی ازگردپنهان بود

ولی ‌آخر كلاسی ها ،لواشك بین خودتقسیم می كردند ،وان یكی درگوشه ای دیگر جوانان راورق می‌زد،برای‌آنكه بی‌خود های‌وهو می‌كردو با آن شور بی پایان ،تساوی‌های جبری رانشان می داد .

خطی‌خوانابه‌روی‌تخته‌ای‌كزظلمتی‌تاریك،غمگین‌بود،

تساوی‌راچنین‌بنوشت:یكبایكبرابرهست.

از میان جمع شاگردان یكی برخاست

همیشه یك نفر باید به پا خیزد ،به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است ،

معلم،مات بر جا ماند ،و او پرسید :گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز،یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت ،

معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود

واوبا پوزخندی گفت:اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود ، وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت ،پایین بود

اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت ،بالا بود، وان سیه چرده كه می نالید ،پایین بود

اگریك فرد انسان واحد یك بود ،این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود ،نان و مال مفت خواران ،از كجا آماده می گردید

یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟یك اگر با یك برابر بود ،پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟، یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟

یك اگر با یك برابر بود ،پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟

معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید ، یك با یك برابر نیست

 

منبع:ترنم زندگی

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  توسط MoHaMaD  |

 

اینه

پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري

 هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت

 ممنونم 


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به

قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من

 هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي

 

 اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه

هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

 

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي

 افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد

 استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

 دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و

 درون آن چنين نوشته شده بود:



سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم

  ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري

 كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت

 موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر

  داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و

 به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

منبع:وبلاگ زیبای هم اواز

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  توسط MoHaMaD  |

 

من تو اون

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفاشی ایستاد و به کفشهای قرمز رنگی که پر از پولک بود با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد"اگر تا آخر ماه هرروز بتونی تمام چسب زخمهایت را بفروشی ,آخر ماه اون کفشها رو برات می خرم"

دخترک به کفشها نگاه کرد و با خود گفت"یعنی من باید دعا کنم که هررو دست و پا و صورت 100 نفر زخم بشه تا...."

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت"نه!خدا نکنه !اصلا کفش نمی خوام....."

جمعه سوم خرداد 1387  توسط MoHaMaD  |

 

تک و تنها

اون شبی که چشم مهتاب به نگاه غنچه خندید

 

چیکه چیکه دست بارون خواب شیشه هارو دزدید

 

دیوارای سنگی باد دل به پیچکها سپردن

 

ابرها با ستاره هاشون دل کفترا رو بردن

 

اما من ،این من بی تو ،تک و تنها تو خیابون

 

واسه تو گریه می کردم عاشقونه زیر بارون

 

اون شبی که دستای باد موی بید رو شونه می کرد

 

رازغی با طعم شعراش کوچه رو دیوونه می کرد

 

چشمای اشکی شبنم دل سپرده بود به باغچه

 

رنگ و روی عاشقی داشت گل سرخ روی طاقچه

 

اما من ،این من بی تو ،تک و تنها تو خیابون

 

واسه تو گریه می کردم عاشقونه زیر بارون

 

اون شبی که دوتا قمری دل می دادن عاشقونه

 

واسه هم قصه می گفتن توی ایوونچه خونه

 

وقتی که ابرا رو دنیا رنگ فردا می کشیدن

 

ماهیای عاشق حوض خواب دریا رو می دیدن

 

اما من ،این من بی تو ،تک و تنها تو خیابون

 

واسه تو گریه می کردم عاشقونه زیر بارون

 

 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

من و گنجیشک

می چکه نم نم بارون رو تن خیس خیابون

 

چقده بی آشیونست طفلی گنجشک رو ایوون

 

می خونه جیک جیک و نالون شعر گندمزار ویرون

 

نمی تونه پر بگیره میون گلهای گلدون

 

حالا تنها توی این غربت سرده

 

کنج سینه اش انگاری یه کوهه درده

 

اون روزا اونور کوهها طفلکی دنیایی داشته

 

پشت گندمزار وحشی چشمه ی پرآبی داشته

 

حالا داغ چشمه ی پیر خونه کرده توی رگهاش

 

بوی گندمزارو داره لحظه لحظه ی نفسهاش

 

یادشه جفت قشنگش سر میزاشت روی پرهاش

 

توی خلوت گل سرخ بوسه می زد به لباش

 

حالا تنها توی این غربت سرده

 

کنج سینه اش انگاری یه کوهه درده

 

منم اون گنجیشک نالون،از گذشته ها گریزون

 

پر کشیدم ز دیارم به هوای بوی بارون

 

حالا تنها توی این غربت سردم ای رفیق

 

پر درده توی این سینه خسته ام ای رفیق

 

 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

عاشقم

 

عاشقم

 

عاشق ستاره صبح

 

              عاشق روزهای بارانی

 

        عاشق ابرهای سرگردان

 

                              عاشق هرچه نام توست بر آن

 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

زندگی

سلام

 

امروز مطلبی ندارم ولی ازتون می خوام قشنگترین و زیباترین و زشت ترین

 

تعابیر از زندگی رو برام بنویسین

 

از تعبیر سیاوش "زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق......."

 

تا"زندگی زندانی است که بیش از زندانی زندانبان دارد"

 

هرچی می دونین بنویسین

 

می خوام یه کلکسیون داشته باشم

 

دست تون درد نکنه

 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

خبر نداشتی

گنجشکی به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود . اما طوفان تو آن را از من گرفت.

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی و باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم دور کردم و تو به دشمنیم برخاستی!!!!!

 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

تو تنها

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند

 

هرچه قدر بیشتر اوج بگیری

 

کوچکتر خواهی شد!!!

 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

کمکم کن

داره مغزم می ترکه ،دارم می میمیرم،دیگه تحمل ندارم .....

نه اشتباه فکر نکنین من نه عاشقم نه از این چیزا حالیم میشه!من از یه جای دیگه می سوزم. هموطنانم (افغانی های عزیز) حتما این چند روزه از طریق ماهواره خبرهای داخل افغانستان رو می دونند.

خبرهایی وحشتناک! به خدا وحشتناکه میگن اونجا موادغذایی کمیاب شده ! نون پیدا نمیشه!مردمی پیدا میشن که 3 روزه هیچی نخوردن!می تونین باور کنین ؟3 روز بدون غذا!میگن مادرهایی که بچه کوچیک دارن به خاطر بچشون مجبورن از نون خشک استفاده کنن!آره درست خوندی نون خشک!می فهمی؟

نون خشکی که حتی گاو و گوسفند با اکراه می خورند مردم ما دارن می خورن چون مجبورند.وقتی داشتم شام می خوردم تلویزیون ملی افغانستان تصاویر کسانی که داشتن نون خشک می خوردن رو نشون داد که یه مادر گفت من به خاطر بچه ام مجبور شدم اینو بخورم !اون مادر داشت گریه می کرد با صداقت تمام داشت از مردم دنیا کمک می خواست!دیگه لقمه از گلوم پایین نرفت.

خدایا مگه ما چه گناهی به درگاهت کردیم که اینجوری داریم تاوان میدیم.

میگن تو همین چند روز چندین نفر از گرسنگی هلاک شدن!

هروقت این اخبار رو می شنوم بیشتر مصمم میشم.مصمم میشم تا با قدرت بیشتر درس بخونم تا شاید یه روز تونستم این سایه بدبختی رو از روی کشورم دورکنم.آینده کشورم به دست امثال منه . این ماییم که باید دست به دست هم و با فراموش کردن اختلافات قومی قبیله ای در راه آبادانی کشور گام برداریم.

من مثه بقیه نیستم که از اینکه یه افغانیم ناراحت باشم.برعکس من با غرور تمام میگم یه افغانی هستم .مثه بقیه نیستم که نوکری بیگانگان رو افتخار ولی کمک به هموطنم رو شرم بدونم.من حاظرم تو بدترین شرایط و در کوهستانهای کشورم کار کنم و به مردمم کمک کنم ولی در کشورهایی مثه استرالیا،سوئد،آمریکا و ... سروری نکنم .چون طعم زخم زبون رو چشیدم .چون می دونم وقتی همه از آبادانی کشورشون حرف می زنن ولی تو ساکتی چی می کشی ؟پس بیا دست در دست هم برای افغانستان آباد تلاش کنیم.

اگه کانال های افغانی رو نگاه کنی یه مشت آدم آشغال  نشون میده که یه میکروفون گرفتن و به خیال خودشون خواننده شدن !هرکی از ننش قهر می کنه خواننده میشه!میگم آشغال چون معتقدم افغانستان درحال حاظر به نیروی کار و افراد تحصیل کرده بیشتر از خواننده نیاز داره!مگه چندتا خواننده می خواهیم ما؟یه "شکیب همدرد" و" ولی" و "شبنم" بخونن بسه!بقیه اگه خیلی بارشونه برن یه دردی از دردای مردم دوا کنن!

یه درخواست هم از "ولی" خواننده مورد علاقم دارم.می دونم شاید هیچ وقت این مطلب رو نخونی ولی من حرفمو می زنم."ولی" عزیزم تو که در همه جا کنسرت داری (شهرهایی مثه هامبورگ،لوس انجلس،لندن و ...)وقتی برنامه ات تمام شد با صدای بلند از مردم بخواه که به هموطنانشون در افغانستان کمک کنن.هموطنان ما الان در شرایط سختی به سر می برند.مطمئنم تو با این محبوبیتی که داری اگه از اونا بخوای حتما کمک می کنند.

هیچ وقت نخواستم اینجور مطالب رو توی وبلاگ بگم ولی امشب مجبور شدم.اگه سرتون رو درد آوردم شرمنده

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

ستاره

رو به آسمون کرد و گفت:از بین این همه ستاره کدومش رو بر می داری؟

خیلی وقتها آدم برای انتخاب کردن بین چندچیز اونقدر دو دل و وسواسی میشه که تا حد جنون پیش میره و آخرسر هم معلوم نیست بتونه درست انتخاب کنه یا نه!

نسیم ملایمی پهنای صورتمون رو نوازش می داد. تکیه دادم بهش و گفتم :اون ستاره رو می بینی؟همون رو بر می دارم،بعدش هم حدود چند دقیقه ای درباره مزایای اون ستاره و دلیل انتخابم براش توضیح دادم!چند لحظه ای که گذشت،برگشت و نگاه معناداری کرد و گفت:از کدوم ستاره میگی؟!من که چیزی نمی بینم!

گفتم:خوب دقت کن،اون ستاره رو میگم.بعد با دست به سمت ستاره ای که وجود نداشت اشاره کردم وگفتم:ببین اونجاست! اون ستاره ای که من می بینم همون ستاره ای که....

اولین رمز انتظاره

اولین رنگ نگاه منه

اولین زیبایی تو ذهنمه

اولین خواستن من تو زندگیه

اولین گشاینده دریچه قلبمه

اولین کوشش من برای تمام عمرمه

اولین واژه ای که برای قلبم معنی پیدا کرد

اولین تصویریه که تاحالا در ذهنم حک شده است

اولین بهانه ایه که بهانه ای برای داشتنش نداشتم

اولین سلامی که بدون خداحافظی برای من معنی پیدا کرد

اون ستاره که می بینی تنها انتخاب من بوده بدون شرط و بدون قید!چه ببینمش چه نبینمش!چه خودش رو به من نشون بده چه مجبور باشم با تصویرش تنها باشم!مهم نیست!

مهم اینه که اگه انتخابش کردم زیر قرارم با خودم نزنم

آرام تکیه داد بهم و گفت:حالا دیدمش،چقدر زیباست و چقدر......

 

 

                                      

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط MoHaMaD  |

 

خوشبخت

اگر امروز که از خواب بیدار شدی بیشتر احساس سلامت کردی تا مریضی،تو خوشبخت تر از یک میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند.

اگر هیچ وقت خطر جنگ را تجربه نکردی و تنهایی غربت را نچشیده ای ،در شمار 500 میلیون نفر آدم خوشبخت دنیا هستی.اگر می توانی بدون اذیت و آزار،دستگیری ، شکنجه و وحشت زندگی کنی خوشبخت تر از سه میلیون نفر در دنیا هستی.

اگر در جیب یا کیف خود پول داری و می توانی گاهی کمی پول خرج کنی،جزو 8 درصد آدمهای پولدار هستی .اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و با هم زندگی می کنند تو واقعـــــــا بی نظیری!

اگر سرت را بالا می گیری و لبخند می زنی و احساس خوبی داری ،تو خوشبختی چون خیلی ها می توانند این کار را بکنند ولی نمی کنند.

اگر امروز یا دیروز دعا کردی واقعا خوشبختی،چون اعتقاد داری خدا صدای مارا می شنود و به ما جواب می دهد.

اگر می توانی این مطلب را بخوانی خوشبخت تر از کسانی هستی که نمی توانند این مطلب را بخوانند!!!!!!!!

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  توسط MoHaMaD  |

 

تف و لعنت به تو ای عشق

خسته و زخمی و داغون یه گوشه کنج خیابون

گونه هام خیسه از اشکام تو دلم غصه فراوون

هرکسی رد میشه انگار منو اصلا نمی بینه

هیچ کسی حتی یه لحظه پای حرفام نمی شینه

هیچ کسی دلش نمی خواد جای من باشه یه روزم

باید اینجا تک و تنها تا همیشه من بسوزم

منی که یه روزگاری واسه خودم کسی بودم